![]() سلام حرف تازه امید وارم که حالتون خوب باشه اره میدونم که هست همه لحظه ها زیبا هستند فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی. همه لحظه ها نعمتند, فقط تو باید قادر به دیدن باشی. همه لحظه ها میمون و مبارکند, اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری, هرگز هیچ عیب نخواهد کرد. با تشکر. سیاه پوش
پست الکترونیک◊ آرشیو مطالب◊ درج در عـلاقه مندیـها◊ تبدیل به صفحه خانگی◊ ذخیره کردن این صفحه◊ خروج از وبلاگ◊ hit Counter
در کلاس روزگار
درسهای گوناگون هست،
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن در کنار این و آن
،درس مهر
،درس قهر
،درس آشنا شدن
،درس با سرشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست!
نام اوست: مرگ
و آنچه را که درس میدهد؛
زندگی است!
. علیرضا افتخاری » صیاد « |
ســـیــــنــــه ســـــرخ
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور ... Atlantis: The Lost Empire [2001] dvdrip
Title.........[ Atlantis: The Lost Empire
Year..........[ 2001 Genre.........[ Animation / Action / Adventure / Family / Fantasy / Sci-Fi IMDB url......[ http://www.imdb.com/title/tt0230011/ Runtime.......[ 01:35:45 Resolution....[ 640 x 272 Subtitle......[ Yes Files.........[ 1 Size..........[ 700 MB http://w15.easy-share.com/1700437905.html http://w15.easy-share.com/1700437908.html http://w15.easy-share.com/1700437903.html http://w15.easy-share.com/1700437911.html http://w15.easy-share.com/1700437906.html http://w15.easy-share.com/1700437912.html http://w15.easy-share.com/1700437909.html |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:26
American Pie Presents: Beta House [2007] dvdrip
Title.........[ American Pie Presents: Beta House |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:25
A Beautiful Mind [2001] dvdrip [Eng]
Title.........[ A Beautiful Mind
Year..........[ 2001 Genre.........[ Biography / Drama / Mystery IMDB url......[ http://www.imdb.com/title/tt0268978/ Runtime.......[ 02:15:18 Resolution....[ 640 x 352 Subtitle......[ Yes Files.........[ 1 Size..........[ 700 MB http://w13.easy-share.com/1700522976.html http://w13.easy-share.com/1700522987.html http://w13.easy-share.com/1700522973.html http://w13.easy-share.com/1700522990.html http://w13.easy-share.com/1700522991.html http://w13.easy-share.com/1700522981.html http://w13.easy-share.com/1700522978.html |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:19
Chaos [2005] dvdrip [Eng]
Title.........[ Chaos |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:15
Death Proof [2007] dvdrip [Eng]
Title.........[ Death Proof
Year..........[ 2007 Genre.........[ Crime IMDB url......[ http://www.imdb.com/title/tt1028528/ Runtime.......[ 01:53:46 Resolution....[ 640 x 272 Subtitle......[ Yes Files.........[ 1 Size..........[ 702 MB http://w13.easy-share.com/1700522868.html http://w13.easy-share.com/1700522866.html http://w13.easy-share.com/1700522863.html http://w13.easy-share.com/1700522874.html http://w16.easy-share.com/1700522861.html http://w16.easy-share.com/1700522853.html http://w16.easy-share.com/1700522860.html |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:11
Elizabeth: The Golden Age [2007] dvdrip
Title.........[ Elizabeth: The Golden Age http://w13.easy-share.com/1700523570.html
http://w13.easy-share.com/1700523559.html http://w13.easy-share.com/1700523567.html http://w16.easy-share.com/1700523574.html http://w16.easy-share.com/1700523578.html http://w13.easy-share.com/1700523583.html http://w13.easy-share.com/1700523582.html نظر یادتون نره |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:7
Music and Lyrics [2007] dvdrip [Eng]
Title.........[ Music and Lyrics
Year..........[ 2007 Genre.........[ Comedy / Music / Romance IMDB url......[ http://www.imdb.com/title/tt0758766/ Runtime.......[ 01:44:05 Resolution....[ 624 x 336 Subtitle......[ Yes Files.........[ 1 Size..........[ 699 MB http://w13.easy-share.com/1700499942.html |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 18:59
Download 4U Download YouTube Video v1.3.2 faster!
YouTube Video Downloader, Download YouTube video into your PC, PSP, iPod/iPhone, Mobile Phone… Are you looking for a software to download youtube video? 4U Download YouTube Video is the profect solution for you. 4U Download YouTube Video is a powerful video software to download videos from YouTube and save as many different video formats, such as MPEG, AVI, DivX, XviD, MP4, 3GP, WMV, ASF, MOV, QT, VOB, etc. It also allows you to save your favorite online videos to audio formats which includes MP3, AC3, AAC, M4A. With 4U Download YouTube Video, you can download and transfer YouTube video into your PC, iPod, PSP, iPhone, PDA, PocketPC, Cell Phone, or other portable video device, including Archos, iRiver, or Creative Zen Vision. Now, 4U Download YouTube Video not only supports YouTube video, but also downloads videos from Google video and Myspace. Product Page |+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 18:50
" به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد "
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:11
واژه نامه نوروزی...
۱- چهارشنبه سوري: فرصتي بسيار مناسب براي افرادي كه زياد مايل نيستند بهار سال آينده را مشاهده كنند. اتفاقي كه در آخرين سه شنبه سال مي افتد، اما معلوم نيست به چه دليلي به جاي سه شنبه سوري به آن چهارشنبه سوري مي گويند. نام يك فيلم كه موضوع آن هيچ ربطي به نام فيلم ندارد! ۲- خانه تكاني: تكان خوردن خانه، نوعي زلزله بدون خسارت جاني كه البته در برخي موارد همراه با خسارتهاي شديد مالي (از جمله تعويض مبلمان، پرده ها، تلويزيون و...) مي باشد، نام يك نوع ورزش كه در آن مردان "كوزت"وار اقدام به شست و شوي شيشه منازل و تميز كردن خانه مي كنند. ۳- خريد نوروزي: روزهاي كشيدن چك، روزهاي حسرت كشيدن پشت ويترين مغازه ها، روز" بابا من اينو مي خوام "،"بابا من اونو مي خوام"، روز درك معني فاصله طبقاتي به كمك تك تك سلولهاي بدن. ۴- جلو كشيدن ساعت: سنتي قديمي كه با توجه به روي كار آمدن دولت جديد... ببخشيد با توجه به تحقيقات بعمل آمده جديد، كنار گذاشته شد. عملي كه از 15 سال پيش با هدف صرفه جويي در مصرف برق انجام مي گرفت اما امروزه برخي محققان، دريافته اند كه اين عمل هيچ تأثيري دركاهش مصرف برق ندارد و مردم كشورمان هم در اين 15 سال سر كار بوده اند و الكي هي ساعتها را جلو و عقب مي كشيده اند! ۵- مسافرت نوروزي: ترفندي براي جيم شدن از دست مهمانان نوروزي. فرصتي طلايي براي مأموران راهنمايي و رانندگي... البته نه براي جريمه كردن بلكه براي ارشاد رانندگان خطاكار! ۶-روبوسي: سخت ترين جاي ديد و بازديد. معمولاً بعد از دست دادن انجام مي گيرد. ۷- عيدي: انگيزه اصلي براي رفتن به خانه اقوام. دادنش برخلاف گرفتنش بسيار سخت است. معياري مناسب براي سنجش اين كه هر فرد چقدر دوستتان دارد.(يادآوري:اين مطلب طنز است!) ۸- رژيم غذايي: احتمالاً در طول تعطيلات نوروز كلاً بي خيال اين مورد شده ايد، موردي كه هم گرفتنش در طول تعطيلات باعث پشيماني است و هم نگرفتنش! ۹- برنامه هاي نوروزي تلويزيون: يك سريال عشقولانه كه در طي سيزده، چهارده قسمت در آن جواني بي"وفا" (كه تريپ صحبت كردنش اصلاً به تقليد از"محمد رضا فروتن" نيست) سعي مي كند "وفا"دار شود. يك عالمه فيلم سينمايي شامل 3 تا ماتريكس، يك دونه مرد عنكبوتي و... همچنين پخش جومانجي براي هزارمين بار. ۱۰- سيزده به در: روزي كه جماعت از خانه هايشان به مقصد كوه، دشت و بيابان خارج مي شوند. روز طلايي دزدان. روزي كه به جنگل مي رويم و در آنجا آشغال مي ريزيم، شاخه هاي درختان را مي شكنيم و طبيعت را از بين مي بريم. شايد به همين علت در تقويم، نام سيزده به در را "روز طبيعت" گذاشته اند. ۱۱- چهارده فروردين: يكي از روزهاي سخت سال. روزي كه پس از 20 روز خوردن و خوابيدن مجبوري دوباره صبح زود از خواب بيدارشوي... ۱۲- روزهاي بعد از تعطيلات: زمان پاس كردن چكها(براي كارمندان محترم)، نشستن پاي لرز بعد از خوردن آجيل (اين روزها علاوه بر خوردن خربزه خوردن خيلي چيزها باعث لرزش پا مي شود!) روزهاي سختي كه بايد ناخواسته خوردن شيريني و ميوه را ترك كنيد. روزهايي كه قبض تلفن و موبايل (مخصوصاً SMS آن) منجر به بلند شدن دود از سر شما خواهند شد.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 23:57
عشق بدون قید و شرت ...
داستانی را که میخواهم بگویم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام میخواست به خانه خود بازگردد . سرباز قبل از اینکه به خانه برسد , از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : پدر و مادر عزیزم , جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه بازگردم , ولی خواهشی از شما دارم . دوستی دارم که میخواهم او را با خود به خانه بیاورم . پدر و مادر او در پاسخ گفتند : نا با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم . پسر ادامه داد : ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید , و در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم که اجازه بدهید او با ما زندگی کند . پدرش گفت : پسر عزیزم , متاسفم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است . ما کمک میکنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند . پسر گفت : نه من میخواهم که او در منزل ما زندگی کند . آنها در جواب گفتند : نه , فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد شد . ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمیدهیم او آرامش زندگی ما را بر هم زند . بهتر است به خانه بیایی و او را فراموش کنی . در این هنگام پسر با ناراهتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند . چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند . پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشک قانونی مراجعه کردند . با دیدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد . پسر آنها یک دست و یک پا نداشت ....
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه دوم دی 1385 ساعت 13:12
Flashbag چیست ؟؟
Flashbag در واقع یک نوع USB flash drive می باشد. ولی Flashbag یک تفاوت عمده با دیگر فلش درایورها دارد و آن اینکه با پر شدن اطلاعات داخل Flashbag بدنه آن باد می کند و در صورت خالی شدن اطلاعات بدنه آن به حالت اول باز می گردد . شاید برای دوستان این سوال پیش بیاید که این نوع flash drive چه مزیتی نسبت به دیگر انواع خود دارد . خب در واقع این اختراع بیشتر جنبه نو آوری دارد و در نوع خود اختراع جدید و نادری می باشد و Dima Komissarov سازنده این دستگاه خیلی امیدوار است که اختراع جدیدش توسط یک شرکت خریداری شود .
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 13:20
داستانهای واقعی ....
دوستان گرامی درود بر شما
قبل از اینکه داستان امروز رو با هم بخونیم چند نکته هست که باید خدمتتون عرض کنم
برای بار چندم این مساله رو عنوان می کنم که شما عزیزان می تونید در هر موردی سرگذشتتون رو بفرستید
این موارد غیر از داستان های احساسی میتونه در هر مورد و هر اتفاق خوب و بد که در زندگی شما افتاده باشه
دوستانی هم که در هر موردی احتیاج به کمک و نظر خواهی بقیه اعضای گروه دارن می تونن مشکلاتشون رو در قالب سرگذشت عنوان کنند
مطلب بعدی اینکه سرگذشتون رو فقط و فقط به آدرس ایمیل من یعنی آدرس زیر بفرستید
در ضمن مطالبتون باید با فونت فارسی باشه
در مورد دوستانی که اعتراض میکنن چرا داستانشون تا الان ارسال نشده باید بگم که داستان ها به نوبت فرستاده میشه و به علت زیادی مطالب ارسالی ممکنه یه مقدار طول بکشه
تعداد محدودی از داستان های ارسالی هم به علت به کار بردن بعضی از کلمات داخل سایت قرار داده نشده که به اطلاع فرستنده رسوندم.
دیگه سرتون رو درد نمیارم
داستان امروز رو با هم می خونیم
****************************
با سلام خدمت همه دوستان من يكي از طرفداران داستانهاي واقعي هستم و معتقدم كه با مطالعه اين داستانها شايد جلوي اشتباه خيلي ها گرفته بشه
داستان من از اونجا شروع شد كه دانشگاه قبول شدم خيلي برام جذاب بود چون من يه دختر كاملا چشم و گوش بسته بودم كه حتي سوار تاكسي هم به تنهايي نشده بودم توي يه خانواده اي كه اصلا پسر نبود ما 3 خواهر بوديم با يه پدر بسيار متعصب كه حتي راضي نبود ما با پسرهاي از خودمون كوچكتر هم حرف بزنيم .يه دفعه من رفتم دانشگاه با كلاسهاي مختلط .واي همش فكر ميكردم الان پسرها منتظرن كه منو بخورن.اصلا از كلاس در نمي امدم يا حتما با يكي از دخترها مي رفتم تا اينكه ترم دوم بود و يكمي ترسم ريخته بود جلوي در كلاس ايستاده بودم كه يك پسري اومد و تا منو ديد رفت اين مساله چند بار تكرار شد من ديگه اون روز اون ساعت منتظر بودم و عادت كردم ديگه شده بود خداي من .انقدر گشتم تا اسم رشته و... پيدا كردم مدت 2 سال فقط از دور نگاهش مي كردم و سعي ميكردم سر راهش باشم ولي يكي دوبار كه خواست صحبت كنه من سريع محل را ترك ميكردم ديگه داشتم خل ميشدم ميرفتم از پنجره هاي روبرويي موقعي كه امتحان داشت يا سر كلاس نشسته بود نگاهش مي كردم.حتي محل كارشو پيدا كرده بودم و يواشكي ميرفتم نگاهش ميكردم. ديگه اكثر دوستام ميدونستند و هر جا ميديدنش به من ميگفتند.خلاصه يه شب كه كلاسم تموم شد ما هم زمان از دانشگاه بيرون امديم ويه چهار راه موازي راه ميرفتيم تا اينكه اون سر صحبت را باز كرد و من هم با ترس جوابشو دادم و ما دوست شديم خيلي هيجانزده بودم و ديگه تو آسمونها سير ميكردم خودمو خيلي خوشبخت ميدونستم يادمه اونقدر بار دوم كه رفتيم بيرون نگاهش كردم كه برگشت به من گفت اينجوري نگاه نكن همه شك ميكنن.هميشه منو جاهاي خلوت مي برد و من خيلي ميترسيدم ولي چون خودم هم نگران بودم كه كسي ما رو باهم نبينه چيزي نمي گفتم بعد دو سه ماه شروع كرد به حرفهاي معني دار كه مثلا تو دوست داري دوست من باشي يا دوست دختر من؟من ميگفتم يعني چي؟
ميگفت من لزومي نمي بينم دوستمو زود به زود ببينم و براش وقت بذارم ولي دوست دخترمو نه و من نميفهميدم منظورش چيه يا اصلا نمي خواستم بفهمم آخه من دوست داشتم پاك باشم و تصورم از دوستي ازدواج بود.خيلي ناراحت مي شدم ولي انقدر دوستش داشتم كه فكر مي كردم اگه نبينمش ميميرم.به خاطر دوستي با اون از درس افتادم و كلي لاغر شدم 2 سال اينجوري. كش پيدا كرد ديگه اعصابم خورد شده بود مامانم فهميد و منو تهديد كرد كه به بابام ميگه اونم كه ميديد من باهاش راه نميام كلي اذيتم ميكرد جواب تلفن هايم را نميداد سر قرار نميامد يا خيلي دير مي آمدو...مدام خانواده اش را به رخ من ميكشيد و حتي كاري ميكرد كه من بفهمم دوست دختر داره.6 ماه 2 ماه و... با من قهر ميكرد باز هم من زنگ ميزدم و نمي تونستم فراموشش كنم يادمه يك بار برف ميومد و من يك ساعت و نيم زير برف ايستادم هوا تاريك شد تمام انگشتهاي پام كرخت شده بودزنگ زدم خونشون گفت كار دارم نمي تونم بيام و من هيچ وقت بهش چيزي نمي گفتم و فقط گريه ميكردم و از خدا مي خواستم كه اگه صلاح مي دونه ما به هم برسيم يه بار بعد از 5 ماه بهش تلفن كردم و گفتم دوست دارم ببينمش قرار گذاشتيم ولي طبق معمول نيامد وقتي بهش زنگ زدم گفت بابام مهمون داره من بايد باشم. خيلي ناراحت شدم چون بعدش قرار بود برم ديدن يكي از اقوام و به مامانم ساعت خاصي را گفته بودم مجبور بودم 1 ساعتي بيرون بمونم داشتم مغازه ها رو نگاه مي كردم كه يكي اومد پيشم وسلام كرد نميدونم تو صدا و نگاهش چي بود كه من نتونستم چيزي بگم و انگار مسخ شدم (اين را هم بگم كه من دختري بودم كه خيلي خوشگل و... نبودم ولي مردها به من خيلي توجه ميكنن و من هم هميشه ناديده ميگيرم) و يه دفعه ديدم كه كلي با اين آقا حرف زدم تلفن خونشونو به من داد و من هم فرداش بهش زنگ زدم.نمي دونم شايد هم از دست قبلي اونقدر ناراحت بودم كه تو ذهن خودم ازش اينجوري انتقام ميگرفتم .خلاصه هر چي قبلي منو اذيت كرد و به من بي احترامي كرد اين برعكس يه آقاي به تمام معنا هميشه زودتر از من ميامد كه من معطل نشم.آخه ميگفت درست نيست يه خانم منتظر باشه.هيچوقت حرف معني داري نزد هميشه منو جاهاي عمومي ميبرد. خلاصه بعد از 1 سال ما نامزد كرديم و الان 3 سال كه ازدواج كردم و قراره كه به زودي بچه دار بشيم و من بسيار خوشبختم چون شوهرم مرد فوق العادهاي است.تنها مساله اي كه من آزار ميده اين كه به شوهرم راجع به دوستي سابقم چيزي نگفتم و نگرانم كه اگه بفهمه عكس العملش چيه اميدوارم همه يه جوري از سرنوشت من كه خوشبختانه به خير تموم شد پند بگيرند
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 ساعت 20:26
قاصدک ...
قـاصـــــدک!
برگرفته از «قاصدك» اخوان
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 ساعت 16:20
یک فرشته کوچولو ...
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ا دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی ! ا مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... !
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 ساعت 11:49
دانلود آلبوم: فارسي
فریاد سکوت آلبوم جدید و واقعا زیبای مهران فهیمی به نام فریاد سکوت برای دانلود
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 20:28
معرفي فيلم ...
تو این فکرم که یک سایت با دامنه Com. برای خودم راه بندازم ************************** کثافت
کارگردان: کريس فيشر. فيلمنامه: کريس فيشر، جيل ريويل، اريک ساکس. موسيقي: رايان بيوريج. مدير فيلمبرداري: دني مينيک، اليوت راکت. تدوين: تام سندرز، ميکلوش رايت. طراح صحنه: آنتوني آر. استيبلي. بازيگران: کوبا گودينگ جونيور[سليم عادل]، کليفتون کالينز جونيور[آرماندو سانچو]، کول هاوزر[ستوان]، وايکليف جين[بين]، کيت ديويد[سروان اسپاين]، وود هريس[براکس]، رابت لاساردو]رولند]. ٩٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٥ آمريکا. سليم عادل سياه پوست و آرماندو سانچوي اسپانيولي تبار با هم در اداره پليس همکار هستند. اين تيم دو نفره در آخرين ماموريت شان يک پيرمرد بيگناه را به قتل رسانده اند، ماموريتي که مظنون اصلي نيز طي آن کشته شده است. آن دو در انتظار بازجويي توسط مامورين بازرسي هستند، اما دو نفر از فرماندهان آن دو در صدد حمايت از اين دو نفر هستند. دليل اصلي اين کار آلوده بودن همگي شان در کارهاي خلاف مانند قاچاق مواد مخدر است. ستوان از سانچو و سليم مي خواهد تا ١٣ کيلو مواد مخدر را از قسمت کشفيات تحويل گرفته و به يک مواد فروش عمده برسانند. اين کار نقشه اي براي به چنگ آوردن پول است، اما سانچو به اين طرح مشکوک است. آن دو مواد را گرفته و به محل مي برند، اما در طول راه حوادث ديگري نيز براي آنها رخ مي دهد، از جمله درگيري با يک خبرچين و دختري خياباني که سليم را به مرگ تهديد مي کند. در محل قرار مشخص مي شود که حدس سانچو درست بوده و همه اين ماجرا يک توطئه است که ستوان چيده تا هر دو نفر کشته شده و نتوانند در برابر مامورين بازرسي دهان باز کنند. سانجو و سليم که زخمي شده به يک خانه امن مي روند، اما به زودي توسط گروهي از تبهکاران به دام مي افتند. در آنجا سانچو به قتل مي رسد و سليم موفق به فرار مي شود. حالا ستوان و فرمانده به او تلقين مي کنند که او يک قهرمان است، ولي او نيز هنگام خروج از اداره توسط تبهکاران کشته مي شود.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 20:27
رد پاهای به جا مانده از شما در اینترنت را مدیریت کنید!
عبارت کوکی Cookie را در دنیای اینترنت امروزی به خاطر کاربرد زیادشان احتمالا شنیده اید. کار اصلی کوکی ها به زبان ساده ذخیره اطلاعات وارد شده توسط شما در سایت های مختلف است. به خاطر وظیفه حساسی که کوکی ها بر عهده دارند طبعأ مسئله امنیت برای آنها بسیار مهم است. در این ترفند قصد داریم تا شما را با نحوه مدیریت صحیح این کوکی ها و حفاظت اطلاعات شما در مرورگر اینترنت اکسپولرر که وظیفه فراخوانی این اطلاعات را دارد آشنا کنیم.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 19:42
از مصلحت نظام تا مصلحت شخصي ...
اول از همه بگم سیاسی نیستم .. چون این مملکت و رئیساس این مملکت و سردمدراش اصلاْ اهل این نیستند که کسی ازشون انتقاد بکنه یا واقعیتی رو بگه .. خوب اینم دلیل من ***********************
انتشار نامه محرمانه حضرت امام(س) توسط دفتر رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، گوشهاي از پروژه مافياي قدرت و ثروت را نمايان ساخت. در اين ماجرا، ملت جداي از سادهانگاريها، سطحينگريها و يا پندآموزيهاي قيممآبانه، شاهد واقعه ديگري بود. نزاع كلامي ميان هاشمي و رضايي و .. نيازمند بحث نيست، چرا كه ملت به خوبي ميداند كه اين افراد هماكنون در مجمع تشخيص مصلحت نظام، تدوين كننده مسايل بسيار هستند؟! آيا همين افراد، سفر به آمريكاي خاتمي را توجيه نكردند، و به دنبال «معجزه دانستن دستاورد 16 سال گذشته» تلاش نداشتند؟! 2- انتشار اين نامه مسأله كوچكي نيست. حيثيت نظام را بازيچه «قدرت و ثروت» قرار دادن، هزينه سنگيني دارد كه قطعاً بايد بهوسيله عاملان آن پرداخت شود. آنروز كه گفته شد ايجاد كنندگان فضاي مسموم، با همدستي و همدلي قيممآبان براي افرادي خاص «خط قرمز» ايجاد كردهاند؛ وقتي اظهارگرديد ماجراي 15 خرداد در قم و ضربوشتم، دستگيري و مجازات سنگين براي چند طلبه به جرم درخواست پرسش از هاشمي، به معنای ايجاد «مصونيت الهي- سياسي» برای وی ی باشد، وقتي انتقاد به سفر فاجعهبار «خاتمي» به آمريكا، تخريبي گسترده به وسيله راست و چپ را به همراه آورد و ... اين همه، يعني «بقاي حريم امن و مصونيتساز براي چند نفر خاص»... از اين روي منتشر شدن نامه محرمانه ، نباید مسألهاي غیر قابل انتظار باشد. 7- نامه منتشره از آنجا كه مربوط به حضرت روحالله (س) است، بيگمان بركات آن روح قدس را در كالبد جامعه منتشر كرد. بههمين جهت عليرغم انگيزه و هدف عاملان انتشار آن، يك مسئله را ثابت كرد و آن اين كه، دفتر يا مركزي كه اين گونه چوب حراج به منافع و مصالح ملي مي زند، صلاحيت نگهداشتن اسرار نظام را ندارد. و به نظر مي رسد بايد هرچه زودتر كليه اسناد طبقه بندي شده ملي را از دست كساني كه براي ثبات و بقاي «قدرت» هر عملي را خودسرانه انجام ميدهند، خارج كرد.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 19:37
فرشته بیکار ...
مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 19:28
گير 3پيچ ...
سلام به دست و روي نشسته ات ..
آقا ما خير سرمون با بروبچ رفته بوديم بيرون خواستيم مثلا ارواح شيكممون تو دل طبيعت و اين حرفا باشيم .. آقا اين قدر آشغال و كيسه و .. ريخته بودن كه ... ببين عكسو خودت ديگه ..
اما عكس دوم ... چيزي كه شما مي بينين يه آقايي كه لباس سفيد پوشيده .. ايشون پشتش به دوربين عكساي بنده بودش و خبر نداشت كه من ازش عكس گرفتم ...
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 19:15
آخر بازي ...
عاشقان سرشكسته گذشتند
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 18:57
دعا ....
خداوندا ! به حق ا ين ماه و به حق کسي که از ابتدا تا انتهاي آن، به بندگي تو پرداخته مثل فرشته اي که او را مقرب درگاهت ساخته اي و يا پيغمبري که به رسالت مبعوث نموده اي و يا بندة شايسته اي که از خواص، قرارش داده اي از تو درخواست مي کنم که بر محمد و اهلبيت او درود فرست و ما را اهل کرامتهايي قرار ده که در اين ماه به اوليائت داده اي و آنچه که در حق ساعيان در طاعت و بندگيت لازم کرده اي در حق ما نيز واجب گردان و ما را در زمرة کساني قرار ده که در پرتو رحمت تو شايستگي جايگاهي رفيع در نزد تو را به دست آورده اند........
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 18:56
يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به سيانور احتياج داره! ********************** زمان فاصله ميان تولد و مرگ
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 18:54
راهنمای تیریپ برای دانشجویان ...
دانشگاه ها دوباره باز شدن و مطمئنم خیلی از شما دغدغه اصلیتون (البته بعد از درس
) اینه که چه تیریپی بزنید. شما در اینجا متوجه میشید که هیچ نیازی نیست مدام به پدر و مادرتون گیر بدید که براتون لباس و خدای نکرده لوازم آرایش و زبونم لال ژل و از این جور چیزا بخرن. شما میتونید خلاقیتتون رو به کار بندازید و از نعمت های خدادادی مثل مو، ریش، طرز حرف زدن و ... استفاده کنید. البته تو این پست دانشگاه آزادی ها خیلی خوش به حالشون شد که قول میدم به موقعش به اون ها هم گیر بدیم.
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 23:12
چیزهایی که باید یک بیمار روانی بداند ...
تا حالا شده كه با اپراتور اتوماتيك تلفنی مراكز روانپزشكی تماس بگيرين؟ سوء تفاهم نشه! نميگم زبونم لال خل و چل تشريف دارين! ولی اگه برای رزرو اتاق برای مادر زنتون / مادر شوهرتون تماس گرفتين با چنين جملاتی روبرو ميشين: سلام... از تماس شما با مركز بيماريهای اعصاب و روان متشكريم. لطفا" تلفن خود را در وضعيت تون قرار دهيد و قسمت مورد نظر خود را انتخاب نماييد... اگر شما دچار اختلال وسواس هستيد شمارهء1 را 10 مرتبه فشار دهيد. يا اگر مايل هستيد 20 مرتبه فشار دهيد! اگر شما دچار اختلال وابستگی شديد هستيد از يك نفر خواهش كنيد كه شمارهء2 را برای شما فشار دهد! اگر شما دچار اختلال چند شخصيتی هستيد شماره های3 و 4 و 5 و7 را فشار دهيد! اگر شما دچار اختلال بدبينی هستيد آنقدر پشت خط بمانيد تا مطمئن شويد از جانب ما بلايی سرتان نازل نمی شود ، سپس هر شماره ای كه مايل هستيد فشار دهيد! اگر شما دچار اختلال اسكيزوفرنی هستيد به صداهايی كه به شما می گويند كدام شماره را فشار دهيد گوش كنيد! اگر شما دچار اختلال افسردگی هستيد مهم نيست كدام شماره را فشار دهيد... در هر صورت به زودی می ميريد! اگر شما دچار اختلال هجوم افكار پوچ و بيهوده هستيد شمارهء8 را فشار دهيد و سپس رئيس مركز شخصا" با شما تماس خواهد گرفت! اگر شما دچار اختلال دوقطبی هستيد شمارهء6 را فشار دهيد و سپس پيام خود را پس از صدای بوق يا قبل از صدای بوق يا بعد از صدای بوق يا قبل از صدای بوق بگذاريد. لطفا" منتظر صدای بوق باشيد! اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء9 را فشار دهيد. اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء9 را فشار دهيد. شمارهء9 را فشار دهيد. اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء9 را فشار دهيد.شماره 9 شماره 9 شماره 9! اگر شما دچار اختلال احترام به نفس هستيد لطفا" تماس را قطع كنيد. اپراتورهای ما نمی خواهند با شما صحبت كنند! اگر شما دچار اختلالات وابسته به يائسگی هستيد آمپول را زمين بگذاريد ، تماس را قطع كنيد ، كولر را روشن كنيد ، دراز بكشيد و گريه كنيد! پس از10 دقيقه احساس بهبودی خواهيد كرد! اگر شما دچار تمام اختلالات ذكر شده بطور همزمان هستيد سلام رئيس! روزتون بخير رئيس. خسته نباشيد. شمارهء0 رو فشار دهيد تا به دفتر منشيتون وصل كنيم!
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 21:3
دویاره سری جدید داستانامون شروع شد ..
اول از این دوستمون که این داستان رو برامون فرستاده تشکر می کنم ... *********************** سال دوم هنرستان بودم که با سارا دوست شدم نه اینکه همدیگه رو دوست داشته باشیم نه ... چون هم مسیر بودیم کم کم با هم دوست شدیم سارا دختر بسیار زیبایی بود ... زیبایی معمولی نداشت چهره سبزه بسیار تند موهای خرمایی و چشمای جادویی واقعا چشمای جادویی داشت بعضی زیبایی ها آدم رو زده می کنه ولی خود من هنوز جادوی چشمای اون یادم نرفته ولی با تمام این زیبایی خیلی آدم مغرور و ستمگری هم بود یعنی از دوستی ها چه دختر و چه پسر خیلی سوء استفاده می کرد ... من در تمام مدت دوستیمون خیلی براش فداکاری کردم خیلی از خودم مایه گذاشتم حتی وقتی که مشکلی براش پیش می اومد من خودمو ضایع می کردم که آبروی اون نره ... بگذریم ، سارا هم زمان با 5 تا پسر دوست بود ولی یکی از اونا سوگلیش بود پسری که واقعا عاشق سارا بود اسمش محمد بود اینو هم بگم من در اون زمان اصلا به دوست پسر فکر نمی کردم نه اینه نخوام دوست بشم ولی در دوره ما خیلی بگیر بگیر زیاد بود و من احساس می کردم که ارزش نداره به خاطر دوست پسر بهم توهین کنن بنابراین از اول قیدشو زدم و از اونجایی که همیشه با یه دختر خیلی زیبا همراه بودم طبیعتا به چشم نمی اومدم تا اینکه یکبار محمد به اون گفته بود این دوستت خیلی تنهاست و پیشنهاد کرده بود که یکی از رفقاش به اسم شایان با من دوست بشه ... من خودم خیلی دلم می خواست از تنهایی دربیام ولی چون پیشنهاد از طرف یکی دیگه شده بود احساس کردم ممکنه اجباری باشه قبول نکردم ...ولی اونها خیلی اصرار می کردن نمی دونم چرا هرچی بیشتر اصرار می کردن من نظرم برای رد کردن قوی تر می شد ... اصلا فکر نمی کردم با این کارم سارا چه عکس العملی نشون می ده ولی اون انقدر احمق و بچه بود که بخاطر اینکه من روی محمد رو زمین زده بودم و پیشنهاد دوستی با شایان رو قبول نکرده بودم بهش برخورده بود نقشه وحشتناکی برای من کشید نقشه ای که تمام غرور و متانتی که در تمام سالهای زندگیم ذره ذره جمع کرده بود یکباره دود شد و از بین رفت ... یه روز تلفن خونه زنگ زد من تنها بودم وقتی گوشی رو برداشتم پسری با صدایی بسیار غمگین و گرفته خواست با من حرف بزنه خوب منم باهاش صحبت کردم و اون دیگه هر روز سر ساعت معینی به من زنگ می زد تا اینکه دیگه بهش عادت کردم و هر روز هرجا که بودم راس همون ساعت کنار تلفن بودم فقط حرف می زدیم نمی خواست منو ببینه و منهم از این بابت خوشحال بودم چون من در یه خونواده خیلی خیلی مذهبی و متعصب زندگی می کردم و دوستی با یه پسر هم کفر و هم جرم محسوب می شد خلاصه اون شد شاهزاده رویای من ... با اون وقت تنهایی مو پر می کردم ... من خودم اصولا خیلی رویایی و خیالباف هم بودم تا اینکه روزی از من خواستگاری کرد و خواست که بیاد منو ببینه اونقدر بهش علاقمند شده بودم و اونقدر احمق و نفهم بودم که قضیه رو به مادرم گفتم و اون هم به پدرم گفت و بقیه قضایا رو خودتون می تونین حدس بزنین که چه جوری حیثیت من تو خونواده و فامیل رفت جالب اینجاست که من هر روز سارا رو در جریان تمام حرفام با اون پسر میذاشتم ... تا اینکه یه روز سارا بهم گفت اون محمد بود که با تو حرف می زد ... من ازش خواستم اینکارو بکنه چون می خواست به یه طریقی تو رو اذیت کنه می دونین با شنیدین این حرف چه حالی بهم دست داد ... من عاشق صدایی شده بودم که صاحبش رو نمی شناختم صدایی که هر روز به من زندگی می داد صدایی که قلبم رو به هیجان می انداخت صدایی که هر روز منتظرش بودم و بهش عادت کرده بودم سارا تمام رویاهای منو خراب کرد نمی خوام داستانم رو خیلی کش بدم ... دو سه سال بعد از اون من تو کلاس زبان با پسری آشنا شدم و بعد از یکسال باهاش ازدواج کردم... می خوام بگم بعد از این همه سال من هنوز اون خاطره و اون نارفیقی رو فراموش نمی کنم ولی ازش درس خیلی بزرگی کرفتم اینو نوشتم که شماها که دم از رفاقت و دوستی می زنین حواستونو جمع کنین و مراقب بهترین دوستتون باشین ... راستی چند وقت پیش سارا رو دیدم دو تا بچه داشت اونقدر پیر و شکسته شده بود که اول نشناختمش ... اون گفت که عاشق یه پسری شده و قرار بوده باهاش ازدواج کنه که قبل از عروسی فهمیده پسره سرطان داره ... بعد از اون با یه پسر دیگه ازدواج کرده که از اون دو تا بچه داشت ولی پسره معتاد بوده و به خاطر مصرف بیش از اندازه مواد مرده بود و اون مونده و دو تا بچه و خانواده ای که طردش کردن
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 17:13
شبی غمگین شبی بارانی و سرد ********************************** گر می نخوری طعنه مزن مستانرا ****************************** به هوس بازی این بی خبران میخندم ********************** بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهایت هر چیزی همین 10 تا بود از بابا که بستنی که می خواستم 10 تا می خواستم مامان رو 10 تا دوست داشتم . خلاصه ته دنیا همین 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟ انگار خیلی هم حریس تر شدم . 10 تا بستنی هم کفافم رو نمیده اما می خوام بگم دوست دارم میدونی چقدر؟ به اندازه همون 10 تای بچگی ******************************
من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي! ********************************* بانوی من ...
من کیستم ؟ من کیستم؟
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 23:4
از خدا جز خدا نبايد خواست ...
روز قسمت بود
|+| نوشته شده توسط سیاه پوش در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 22:56
|